خرید بک لینک

درباره سایت

بودن بعضی از آدما تازه از نبودنشون شروع میشه..

امکانات وب

مرور ‌میشوی پشتِ پلکهایم و دیگر هیچ چیز به چشمم‌ نمی آید جز تو

مرور میشوی در دست هایم و شعر میشود نام تو ✊

مرور میشوی..

دوره میکنم تو را دَمادَم هر نفس...دوره میکنم تو را بی وقفه

و تو را از بَر خواهم شد یک روز

و تو را فریاد خواهم زد یک‌ شب

وقتی که انگشت های من و خدا برای اینکه بگویم...چقدر عاشقت هستم کم بیاید!❤

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 18:28

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 13:16

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: جمعه 29 تير 1403 ساعت: 23:36

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 19:33

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 17:23

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: دوشنبه 31 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:41

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:56

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 18:25

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 20:40

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 19:18

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 17:05

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 14:44

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 16:31

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 18:23

تو برایم از ماندن گفته بودی ،از امنیت آغوشت  تو جای زخم هایم را بلد بودی ،جنس غم هایم را میشناختی داشتم باورت میکردم .. با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم ،من با تو قدم زدم ،شعر خواندم و خندیدم  و همه ی این ها یعنی باورت کرده بودم .. تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟  بعید میدانم که بدانی  اما شک ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند  و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :  هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم .. اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت! چشم هایت را ببند و کمی خودت را جای من بگذار و تصور کن پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق ،و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی! یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی... اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!.. حالا چشم هایت را باز کن  این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!..❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کوشکی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 15:00

صفحه بندی